رازدونه شماره سی و پنج (بی خوابی ، خانه بازی دردونه ، پیاده روی دو نفره)
امروز بعد از مدتها صبح زود بیدار شدم، ساعت 7 صبح ، خیلی بهم مزه داد ، چقدر دوست دارم این یک عادت رو از گذشته به حال برگردونم ، من عاشق ساعات اول روزم ، یه حس و حال خوبی بهم می ده ، توش یه آرامش خیلی دوست داشتنی هست و در ضمن وقتی صبح ها زود بیدار میشم ،روز بهتری دارم ، شاید یکی از دلایلی که اول صبح رو دوست دارم این هست که من رو یاد روزای دختر بابا بودنم می ندازه ، چی فکر کردی وروجکم ؟فکر کردی فقط خودت دختر لوس باباتی ؟؟؟
بگذریم ، صبح بیدار شدم و دوش و صبحانه و نماز و دعا و کتابخونه و برگشت ،و...... بله !شما هم که وقتی بعد از چند ساعت دوری مامان رو می بینی ، دیگه حالی داری که فقط خودت خوب خوب می فهمیش، الانم که داری این متن رو می خونی ، دیگه خودت هم یادت نیست ، دیگه با هیجان و شوق و ذوق و شکوه و شکایت و خلاصه همه چیز با هم، می پری تو بغلم و دستت می ره تو یقم ، منم با اون حال زار و بوی عرق و لب تشنه و دست و بال چرکی ، فقط می تونم، طنین بغل ،برم تو حموم ،به سختی آبی به دست و روم بزنم و مقنعه رو در بیارم و بعد هم با هم بپریم رو تخت و شیر و لالا (اکثر مواقع می خوابی ، گاهی هم بعد از شیر ، می ریم ناهار می خوریم و بعد می خوابونمت ).
اما امروز1 که خوابیدی ، بر عکس روزای دیگه که 2-3 ساعتی می خوابی ، ساعت 2 نشده بیدار شدی ، حدس زدم گرسنه باشی و من هم که نرسیده بودم واست غذا تهیه کنم و خلاصه چند قاشق از باقالی پلویی که خودمون از دیروز گرم کرده بودیم (البته بدون باقالی) بهت دادم ،ولی به سختی خوردی ، یعنی یه چیزی واسم ثابت شده هر وقت خودم از غذایی که بهت می دم خوشم نیاد و دلم نخواد بخوری ، معمولا ً در اکثر مواقع شما اون غذا رو نمی خوری ، خلاصه تا دست به کار شدم و واست غذایی تهیه کردم و شما با اشتها خوردی، دیگه خواب از سرت پریده بود ، یعنی یه جورایی بی خواب شده بودی و بی خوابی همانا و خستگی مامان همانا و نق نق ها و بی قراری های ناشی از خستگی ،شما ،هم همان .
خلاصه که خیلی کلافه شدیم هر سه مون ، با خاله زهرا قرار خانه بازی گذاشته بودم که کنسل کردم ، ولی دیگه تا عصری دیگه این وضعیت خیلی خسته کننده شد و تصمیم گرفتم ببرمت بیرون از خونه، و خلاصه جایی که خواستم ببرم نشد و باز دوباره سر از خانه بازی در آوردیم و امشب حدود 1 ساعتی اونجا بودیم و شما کلی بازی کردی و خوش گذروندی ، از همون جا از بوفه ی غذاهای کودکشون یه پیتزا گرفتیم و با هم خوردیم و شما هم برای اولین بار پیتزا رو خوردی و استقبال هم کردی (البته پیتزاش مخصوص بچه ها تهیه شده بود و از گوشت چرخ کرده و مرغ و سبزیجات تهیه شده بود و حسابی دلیشز بود)، وقتی از فضای بازی اومدیم توی حیاط یه دونه کبوتر سفید خوشکل اونجا بود ،که کلی از دیدنش ذوق کردی و دنبالش کردی و اونم ظاهرا خونگی بود ، وقتی می رفتی سمتش یه کوچولو جابه جا می شد و شما با ذوق باز دنبالش می رفتی ، خلاصه بعد از کلی دنبال کبوتر رفتن ، از اونجا بیرون زدیم .
برگشتن مجبور بودیم پیاده برگردیم ، چون بابایی جایی کار داشت ، اونجا بود ،که بسی بابت وزن کمت خوشحال شدم و دیدم نه تنها مشکلی نداره بلکه حسن هم داره ، البته تا خونه 5 خیابون بیشتر نبود، ولی همون 5 تا هم همراهی کردن تو وروجک شیطون که همش دلت می خواد راه بری و به همه چیز دست بزنی سخت بود و خیلی جاها بغلت می کردم .
با این وجود حس خوبی داشت ، تو یه غروب بهاری با هم دیگه من و دخترم قدم زنون مسیری رو طی می کردیم ، قبلش هم با هم پیتزا خورده بودیم ، خیلی بهم مزه داد ، و با خودم فکر کردم بزرگتر که بشی چقدر لحظات خوشی رو می تونیم برای خودمون از با هم بودنمون خلق کنیم ، البته این حس رو ممنون خاله ندا هستم که چندین بار تو پستهاش به اینجور همراهی با ستیا جونش اشاره کرده و من خیلی از این آینده نگریش لذت می برم .
خلاصه تا برگشتیم گذاشتمت توی لگنت و شیر آب رو باز کردم و کلی هم آب بازی کردی و تو حموم خوش گذروندی ، بعد هم مو و بدنت رو شستم .
اما نتیجتا ً دیگه شدیدا ً تسلیم خواب شده بودی ، حتی نرسیدم موهات رو خشک کنم ، ملتمسانه به سمت اتاق خواب اشاره می کردی ، خلاصه بهت شیر دادم و الان 1 ساعت و نیمه که بعد از 7 ساعت بیداری و بازی و شیطنت ، خواب رفتی ، اونم با موهای خیس زیر کولر، (امان از دست مامان ریلکست )
همیشه خوش باشی زندگیم



رازدونه شماره سی و پنج (بی خوابی ، خانه بازی دردونه ، پیاده روی دو نفره)
