رازدونه های یه مامان برای دو دخترش

رازدونه ی شماره نود و شش( نوشتن برای دو دختر )

طنین و ترانه ی من ، فرشته های دوست داشتنی من ، آرزوهای تحقق یافته ی قلب مامان   تک تک سلول هایم غرق شادی اند از داشتن شما ، سرشار از افتخار و مباهاتم از وجود ارزشمند شما.  امیدوارم بتونم هر روز که نه، شاید باز سنگی بزرگ باشد ، هر هفته برای شما دردانه ی های معرفت ، شما نوگلان بوستان عشق و محبت، بنویسم.  دلم برای اینجا تنگ شده بود . بله حالا دیگه مامان ، مامانش نیست، مامانشون هست.  حالا دیگه یک دختر ندارم ، دو دختر دارم. دو دختر دوست داشتنی و ارزشمند. و این آرزوی قلب من بود که دو دختر داشته باشم. و هر دوی این اسامی در سالهایی پیش از این ،بارها در ذهن من مرور شده بودن...
30 تير 1395

رازدونه ی شماره نود و پنج ( دختری با هوش طبیعت گرا )

از دیشب که با این "جناب لاکی "ملاقات داشتی ، یک نفس در حال اصرار و التماس به من و بابا برای داشتن یک لاک پشت هستی .  چی بگم ، می دونم ،میدونم که عاااااشق حیوانات هستی . کاملا در این 4 سال و نیمه این رو درک کردم : از همون موقع که خیلی خیلی کوچولو بودی و با دقت تمام مورچه ها و سوسک های کوچولو رو با هیجان تعقیب می کردی و سعی می کردی بگیری شون. از اینکه نه تنها از حیوانات نمی ترسی که دوست داری در آغوش بگیری شون و باهاشون بازی کنی. از خواهش های زیادت برای رفتن پیش "لوسی" سگ همسایه و با هیجان و ذوق برگشتن و کلی از اون و کارهاش، تعریف کردن ها. از اون وقت هایی که میریم منزل خاله ...
12 مهر 1394

رازدونه شماره ی نود و چهار ( یک پست داغ داغ )

داشتم از وبلاگ خارج میشدم  که چشمم به قسمت سن شمار افتاد و دیدم نوشته : .: طنین تا این لحظه ، 4 سال و 6 ماه سن دارد :.   فرشته کوچولوی  بی نظیر من ، عشق قشنگ مامان ، نفس من ، قلب من ، زندگی من عاشقتم   چهار سال و نیمه گی ت مبارک     خدا رو شکر برای بودن خدا رو شکر برای داشتنت خدا روشکر برای وجود ارزشمند و خاص و بی نظیرت خدا رو شکر برای بی همتا بودنت خدا رو شکر برای سلامتی ت خدا رو شکر برای همه چیز   خدای مهربونم خیلی دوستت دارم و شکر میکنم درگاهت رو که تا اینجای مسیر ،من و خانواده ی ارزشمندی رو...
9 مهر 1394

رازدونه ی شماره ی نود و سه ( با دنیا دنیا حرف برگشتم)

دختر نازنینم ،فرشته کوچولوی مهربان من ، آجی طنین مهربون تصمیم داشتم که دیگه امسال بطور منظم برای تو فرشته ی نازنینم بنویسم.  اما باز از زمان این  تصمیم تا به امروز 6 ماهی فاصله افتاد ، 6 ماه پرماجراااااااااااا و من متاسفانه نتونستم بنویسم. اما امیدوارم این بار موفق بشم که شروع خوبی داشته باشم ،یک شروع پایدار، چون کلی حرف دارم برای تو ،برای آجی و برای عزیزانی که خواننده ی رازدونه های ما هستند مهمترین و هیجان انگیزی ترین و مسرت بخش ترین رویداد این مدت ، بارداری مامان هست ، برآورده شدن آرزوی قلب من و تو   . و خوب همین بارداری که یک مقدار زودتر از انتظار و برنامه ی مامان پیش ...
9 مهر 1394

رازدونه ی شماره ی نود و دو ( طنین و قاصدک )

عاشق این هستی که قاصدک ها رو از بوته جدا کنی و در دست بگیری و فوت کنی و به هوا بفرستی. این عکس مربوط به آخرای اسفند ماه 93 هست.امروز که از کنار این باغچه ی کوچک رد شدیم جز بوته های خشک شده چیزی یافت نمیشد که البته تماشای همان ها هم برای ذهن کنجکاو تو جذاب بود. ...
7 ارديبهشت 1394

رازدونه ی شماره ی نود و یک ( دخترک باهوش و کنجکاو و مادری عجول !!!!)

از همین پست سریعم عجول بودنم کاملا عیان شد.دلم می خواد تا خود صبح اینجا بنشینم و بنویسم. دوست دارم از امروز بنویسم. از کنجکاوی های تو و در کمال تاسف عجول بودن خودم. ماجرا از آنجایی آب می خوره که یک دو هفته ای هست که بعد از گذراندن تعطیلات عید و جشن تولد شما  و رسیدن به ثباتی نسبی به دنبال یک فضای زبان آموزی متفاوت برای تو دختر گلم  هستم ،شمایی که با روش خاله سحر( خانم استادآقا) به شکلی عالی و متفاوت در حال یادگیری زبان و در واقع طی فرایند دوزبانگی هستی. هر چند بنا به تحقیقات خاله زهرا تنها کلاس تایید شده و مناسب برای ادامه مسیر دوزبانگی شما در این شهر  ،کلاس های خصوصی خانم عیدی پور هست ، اما بنا ...
7 ارديبهشت 1394

رازدونه ی شماره ی نود ( شروعی دوباره )

من دوباره برگشتم با دنیا دنیا دلتنگی و حسرت و پشیمونی ، پشیمون از ننوشتن و نگفتن با تو در حدودا ً یک سال و نیم گذشته.  از وقتی که مشغولیاتی مثل وارد شدن به دنیای قانون جذب و تلاش برای دوزبانه کردن شما و درمان مسائل روحی ام و ... و بعد از اون از خرداد 93 ، ورود به دنیای جدید تکنولوژی و فضاهایی مثل وایبر و واتساپ و ... من رو  نه  از این وبلاگ که حتی خیلی چیزهای دیگه دور کرد   . اما با شروع سال جدید تصمیم گرفته بودم که باز برای تو بنویسم از دوران زیبا و تکرار نشدنی کودکی ات. و بازگشت اتفاقی امشبم به وبلاگ و مرور برخی خاطرات حالم رو بسیار دگرگون کرد و بغضی در گلویم ایجاد کرد ،متوجه شدم ...
7 ارديبهشت 1394

رازدونه شماره هشتاد و نه ( بالاخره مستقل شدی یا شاید شدیم )

  خوب بالاخره نخود نخود هر کی رفت به تخت خود ( در تاریخ 15/7/92 در حالی که 30 ماه و یک هفته  از عمرت ارزشمندت  گذشته )     بالاخره با خودم کنار اومدم ، یا شایدم بابا دیگه به هر زوری شده من رو راضی کرد که بپذیرم وقت جدا شدن محل خوابت رسیده.       بالاخره بعد از 6 ماه ما کوچ کردیم به اتاق خودمون.       البته ناگفته نماند در این مدت با قصه ی آهو کوچولو حسابی آمادت کرده بودم.       اصلا دوست نداشتم ،که ناگهانی اتاقت رو ترک کنیم.       ولی راستش رو بخوای ،فکر کنم قصه ی آهو کوچولو بیشتر به خودم کمک کرد تا تو  ...
17 مهر 1392

رازدونه ی شماره ی هشتاد و هشت( 30 ماهه شدن عروسکم)

عروسک مامان  30 ماهه شدنت مبارک  فدات بشم که 2 سال و نیم هست که کنار ما هستی و برامون دلبری میکنی.  فدای خدای مهربونم بشم که چنین عروسک زیبارویی رو برای بازی مادرانه و پدرانه ی ما بهمون هدیه داده و خودش هم به خوبییییییییییییی مراقبش هست.   عشق من می خوام از این ماه پر فراز و نشیب برات بنویسم . واقعا ً پر فراز و نشیب بود. زندگی همینه ، خوشحالم که می تونم تجربیاتم رو اینجا برات بنویسم که دخترکم نخواد همه ی این راه ها رو بره ، دلم می خواد تو خیلیییییییی خیلییییییییییییییییییی جلوتر بری،جلوی جلوی تا مرز خودشکوفایی. 9 شهریور از سفر اصفهان برگشتیم. هنوز برنگشته بودم که افتادم دنبال مهد ، ...
11 مهر 1392

رازدونه شماره هشتاد و هفت( دخترک خلاق من )

خلاق کوچولوی مامان سلام سلام خیلی برام جالبه ،با اینکه تا حالا آب رنگ نداشتی و ندیدی . ولی بارها موقع نقاشی ،اگر آب دم دستت بوده ، نوک مداد رنگی ها رو توی آب زدی و روی کاغذ کشیدی و اصرار میکنی که من هم انجام بدم.  فدات بشم الهی عشق مامان   از سفر ویلاشهر که توی پارکها تعداد زیادی بچه های کوچیک و بزرگ رو در حال اسکیت سواری دیدی،علاقه ی خاصی به اسکیت پیدا کردی و تا حالا چندین بار ازم خواستی برات اسکیت بخرم. و گاهی به من یا بقیه می گی :" من بزرگ بشم ، مامانی برام اسکیت می خره" چند روز پیش کیسه ی سیب زمینی هام رو روی زمین خالی کردی و باهاشون بازی می کردی ، دوتاش رو کنار هم گذاشتی و سعی می کردی یکی از پاهات رو...
28 شهريور 1392