X

طنین و ترانه ی من ، فرشته های دوست داشتنی من ، آرزوهای تحقق یافته ی قلب مامان  

تک تک سلول هایم غرق شادی اند از داشتن شما ، سرشار از افتخار و مباهاتم از وجود ارزشمند شما. 

امیدوارم بتونم هر روز که نه، شاید باز سنگی بزرگ باشد ، هر هفته برای شما دردانه ی های معرفت ، شما نوگلان بوستان عشق و محبت، بنویسم. 

دلم برای اینجا تنگ شده بود .

بله حالا دیگه مامان ، مامانش نیست، مامانشون هست. 

حالا دیگه یک دختر ندارم ، دو دختر دارم.

دو دختر دوست داشتنی و ارزشمند.

و این آرزوی قلب من بود که دو دختر داشته باشم.

و هر دوی این اسامی در سالهایی پیش از این ،بارها در ذهن من مرور شده بودند و حالا این اسامی دیگه فقط نام هایی بی نام و نشان و رویایی در سر نیستند ، اکنون دو موجود ارزشمندند ، دو رویای تحقق یافته و دو نفر که آمده اند تا در دگرگونی دنیا سهمی بزرگ داشته باشند. 

با تمام وجود عاشق شما دو نفر هستم 




[ موضوع : حرف ها،احساسات و تجربیات یک مادر]
تاريخ : چهارشنبه 30 تير 1395 | 11:20 قبل از ظهر | نویسنده : مامانش |

از دیشب که با این "جناب لاکی "ملاقات داشتی ، یک نفس در حال اصرار و التماس به من و بابا برای داشتن یک لاک پشت هستی . 

چی بگم ، می دونم ،میدونم که عاااااشق حیوانات هستی . کاملا در این 4 سال و نیمه این رو درک کردم :

از همون موقع که خیلی خیلی کوچولو بودی و با دقت تمام مورچه ها و سوسک های کوچولو رو با هیجان تعقیب می کردی و سعی می کردی بگیری شون.

از اینکه نه تنها از حیوانات نمی ترسی که دوست داری در آغوش بگیری شون و باهاشون بازی کنی.

از خواهش های زیادت برای رفتن پیش "لوسی" سگ همسایه و با هیجان و ذوق برگشتن و کلی از اون و کارهاش، تعریف کردن ها.

از اون وقت هایی که میریم منزل خاله میترا و می خوای تمام مدت توی راه پله بشینی و گربه شون رو نگاه کنی و التماس می کنی که ناز و نوازشش کنی.

از تجربه ی اردک هایی که پارسال در اصفهان منزل بابا یحیی اینا داشتی و جوجه هایی که امسال داشتن شون رو تجربه کردی و با عشق باهاشون بازی می کردی و حرف می زدی و ازشون مراقبت می کردی. 

از به هیجان اومدن هات وقتی در خیابون، گربه ها رو میبینی و پرنده ها رو ، و دوست داری بری دنبال شون!!! و  حتی وقتی با هیجان به تماشای حرکت مورچه ها میشینی.

یا همین بعد از ظهر که در پارکینگ یک شاپرک رو دیدی و طبق معمول از خود بیخود شدی. .

و تجربیات این چنینی بسیاری که در این سالها با هم داشتیم برای من ثابت کرده که تا چه اندازه عاشق حیوانات هستی.

همچنین هر بار از تلویزیون ، برنامه هایی در مورد حیوانات میبینی با هیجان در مقابل تلویزیون میشینی و تماشا میکنی و کلی سوال می پرسی .

بله این تجربه ها به مامان میگه که دخترک ناز و مهربونم عاشق حیوانات هست. 

و همین طور عاشق گل ها و گیاهان.

جرات ندارم با تو از کنار گلفروشی ها عبور کنم،چون باز خواهش ها و تمناها برای دیدن و خریدن گل ها آغاز میشه و این تجربه، همیشه و همیشه در کنار گلفروشی ها تکرار میشه و نمونه اش گل رزی هست که در عکس بالا در دست ت هست و دیشب که با بابا برای خرید تا سوپری رفته بودید، با اون برگشتی خونه.

(من صبح مقاومت کردم  و نخریدم ولی ظاهرا بابایی دیگه نتونسته  چشمک

البته منم عاشق گل هام و جلوی گلفروشی ها مدهوش می شم.

اما ای کاش این گل های زیبا کمی ارزون تر بودند تا خونه رو و وجودت نازنینت رو با اونها گل بارون می کردم. )غمگین

فدای قلب مهربونت بشم که گلی رو که با اون همه تمنا و خواهش بدست آوردی و عاشق ش هستی ،امروز موقع رفتن به کلاس زبان از من خواستی که ببری برای خانم کاویان فر و من با قلبی سرشار از سرور و افتخار و مباهات به کودکی که این چنین مهربون و بخشنده ست ، پذیرفتم و گل رو تقدیمت کردم .

خلاصه تمام این نشانه ها و البته یک نشانه ی دیگه و اون عشق زیادت به آشپزی و کارهای مربوط به اون مثل خرد کردن و رنده کردن و پوست گرفتن و .... 

همه نشان از این دارند که در میان هوش های چندگانه ی گاردنر ، یکی از هوش های غالب دخترک مهربونم ، هوش طبیعت گرا هست.

خوب، بله! مامانی روان شناس ت این رو کاملا درک میکنه.میدونم که دوست داری حیوان خانگی داشته باشی و دائما هم این رو با ما مطرح میکنی.

اما متاسفانه من و بابا خیلی تمایلی به این کار نداریم.

اما در مورد خواسته ای که از دیشب داری مطرح میکنی حسابی ذهنم مشغول هست.

به هر حال این خواست و علاقه ی تو هست و شاید کمی غیر منصفانه باشه که ما خواسته ی دلت رو نادیده بگیریم.

البته دلیل مخالفت بابا این هست که به شدت نسبت به اسیر کردن حیوانات حساس هست و خیلی ناراحت میشه حتی از دیدن ماهی در تنگ بلور و بر این نظر هست که ما با گرفتن آزادی شون داریم اذیت شون میکنیم و از دیشب تا حالا سعی داره به شما در این مورد آگاهی بده متنظر.

و  من این وسط گیر افتادم ، نمی خوام با بابا ناهماهنگ بشم (چون اصلا به نفع ت نیست دختر مهربونمسکوت) ، و از طرفی وقتی می بینم خواسته ی تو هم  چندان غیر منطقی نیست و یک خواسته ی طبیعی هست اون هم با کلی عشق و علاقه ی قلبی ،نمی دونم چه تصمیمی بگیرم.متفکر

واقعا نمی دونم ته این ماجرا به کجا ختم میشه. 

ولی نتیجه رو برات می نویسم حتما.آرام

 




[ موضوع : خاطرات زندگی تو،از نگاه یک مامان روانشناس ]
تاريخ : يکشنبه 12 مهر 1394 | 8:02 بعد از ظهر | نویسنده : مامانش |

داشتم از وبلاگ خارج میشدم  که چشمم به قسمت سن شمار افتاد و دیدم نوشته :

.: طنین تا این لحظه ، 4 سال و 6 ماه سن دارد :.

 

فرشته کوچولوی  بی نظیر من ، عشق قشنگ مامان ، نفس من ، قلب من ، زندگی من

عاشقتم

 

چهار سال و نیمه گی ت مبارک  

جشنجشنجشنجشنجشنجشن

 

خدا رو شکر برای بودن

خدا رو شکر برای داشتنت

خدا روشکر برای وجود ارزشمند و خاص و بی نظیرت

خدا رو شکر برای بی همتا بودنت

خدا رو شکر برای سلامتی ت

خدا رو شکر برای همه چیز

 

خدای مهربونم خیلی دوستت دارم و شکر میکنم درگاهت رو که تا اینجای مسیر ،من و خانواده ی ارزشمندی رو  که بهم هدیه دادی ، در آغوش خودت پیش آوردی ، با تمام وجود می خوام همین طور در کنارمون باشی و ما رو در مسیرهای صحیح هدایت و همراهی کنی. 

سپاس که هستی .همینبغلمحبت

 




[ موضوع : حرف ها،احساسات و تجربیات یک مادر]
تاريخ : پنجشنبه 9 مهر 1394 | 1:21 قبل از ظهر | نویسنده : مامانش |

دختر نازنینم ،فرشته کوچولوی مهربان من ، آجی طنین مهربونبوس

تصمیم داشتم که دیگه امسال بطور منظم برای تو فرشته ی نازنینم بنویسم. 

اما باز از زمان این  تصمیم تا به امروز 6 ماهی فاصله افتاد ، 6 ماه پرماجرااااااااااااچشمک

و من متاسفانه نتونستم بنویسم.

اما امیدوارم این بار موفق بشم که شروع خوبی داشته باشم ،یک شروع پایدار، چون کلی حرف دارم برای تو ،برای آجی و برای عزیزانی که خواننده ی رازدونه های ما هستندآرام

مهمترین و هیجان انگیزی ترین و مسرت بخش ترین رویداد این مدت ، بارداری مامان هست، برآورده شدن آرزوی قلب من و تو جشنجشن .

و خوب همین بارداری که یک مقدار زودتر از انتظار و برنامه ی مامان پیش اومد ، برای مدتی، حسابی رشته ی امور رو از دستم خارج کرد.

اما همین ماجرا ها و رویدادها (چه شیرین و چه گاهی تلخ) هستند که در کنار هم ریتم زیبایی به زندگی می دهند، زندگی رو وارد مسیرهای زیبا میکنند و باعث رشد و بالندگی انسان در این مسیر ها میشوند که اگر غیر از این بود ، خوب البته زندگی همیشه نظم داشت اما یکنواخت و خسته کننده میشد.

بله !مامان، در تاریخ 8 خرداد 1394 ( که یک روز خیلی خیلی خاص هست و خوشحالم که مثل روزی که متوجه شدم تو فرشته کوچولوی زیبایم مهمان دل من شده ای و اون روز هم یک روز خیلییییی خاص بود ، برای آجی هم شرایط مشابهی رخ داد ) متوجه شد که  خدای مهربون ،من و شما رو به خواسته ی دل مون رسونده.

وای!!! خدا می دونه که  دل تو دلم نبود که هر چه زودتر خبرش رو باهات در میون بگذارم ، اما با بابا تصمیم گرفتیم تا تشکیل قلب آجی و شنیدن صدای قلب مهربون ش دست نگه داریم.

تا بالاخره اون روز فرا رسید و بعد از انجام سونو گرافی و شنیدن صدای قلب آجی ، من در کنارت نشستم و پرسیدم که آرزوی شما چی بود که همیشه به مامان می گفتی .

پاسخ دادی ،اینکه خدای مهربون یک نی نی بگذاره تو شکم مامانم.

بهت گفتم؛مامان !!!خدای مهربون آرزوت رو برآورده کرده و الان یک نی نی ،توی شکم مامان هست.

شادی و هیجانت در اون لحظه دیدنی بود.

و احساس من در اون لحظات خاص و تکرار نشدنی ،غیر قابل وصف .

.....

اما ادامه ی ماجرا !!  کم کم حالتهای بارداری خودش رو نشون داد و من حدود یک ماه و نیم به شدت ناخوش احوال بودم و همین موقع ها بود که رویداد فوق العاده ی دیگه ای رخ داد ، ساکن شدن همسایه ای جدید در آپارتمان مون به همراه دو تا فرشته ی مهربون شون ، دوستان جدیدت،دنا و درسای دوست داشتنی.محبت

و باز و باز و باز و باز  برای چندین و چندمین بار ،گرمای دستان پر مهر خدای مهربونم رو بر چهره ی زندگی م ،احساس کردم  .

باور نکردنی بود ، با تمام وجود آرزو داشتم که وجود دوستانی ارزشمند ،در زندگی ت و بازی با اونها ،بخشی از کودکانه ی زیبای تو باشه و این خواسته رواز ابتدای بارداری ام برای تو داشتم و به همین خاطر هم از همون دوران بارداری م شروع کردم به پیدا کردن دوستانی برای تو، که خدا رو شکر موفق هم بودم و دوستان دوست داشتنی و ارزشمندی مثل پارمین جون، آیلین جون، کیاوش جون، سحر جون، آراد جون والبته ارسام جون و آقا سام و  .... که بخشی از خاطرات ارزشمند و زیبای کودکی ت هستند و خواهند بود رو با کودکی هایت همراه کردم ، اما باز به خواسته ی دلم بطور کامل نرسیده بودم ، چون شماها وقت محدودی رو با هم می گذروندید و خیلی فرصت بازی با همدیگه براتون فراهم نمی شد، چیزی بیش از این رو دوست داشتم.

با امید به اینکه این خواسته ، یعنی آرزوی کودکانه ای شاد و سرشار از بازی در کنار کودکان همسن و سال (خصوصا ً بازی های مشارکتی) برای تو ،در فضای مهدها و موسسه ها فراهم بشه ، مدت محدودی از روزهای ارزشمند کودکی ت رو در مهد کودک آفتاب مهتاب و بعد از اون (که ماجراهایی داشت که بماند )، از اردیبهشت 93 و به مدت طولانی تر (حدود یک سالی)در موسسه مطالعه وخلاقیت کودک و نوجوان ، گذروندی.

خوب البته تجربه ی خیلی خوبی بود ، اماااااااا اون چیزی نبود که من برای تو می خواستم.

من دوست داشتم شما بازی های مشارکتی رو در کنار دوستانت تجربه کنی ، البته ،نه اینکه فعالیت های این موسسه خوب نبوده باشه ، اما کمبود بازی ها و فعالیت های مشارکتی رو خیلی زیاد در اون احساس می کردم و کمبود این نیاز رو در کودکانه ی تو ، چرا که به اعتقاد من در کنار فعالیت های ارزشمند بسیاری که توانمندی ها، مهارت ها و خلاقیت های کودکان رو پرورش داده و تقویت می کنند ، بازهای مشارکتی  نیز که  زمینه ی لازم  برای یادگیری مهارت های اجتماعی و  از اون بسیار پر اهمیت تر ،زمینه ی پرورش فضیلت هایی چون تعاون و همکاری ، فداکاری و از خود گذشتی ، صبر و شکیبایی ، محبت و مهربانی ، سرور و شادمانی و .... رو فراهم میکنند،  نیز باید وجود داشته باشند ( خصوصا ً با این شرایط  جدید زندگی یعنی تعداد کم فرزندان و ارتباط های محدود با فامیل و دوست و همسایه  و تجربه  تنها بودن هایی که متاسفانه ،کودکان نسل کنونی زیاد اون رو تجربه میکنند) ،که متاسفانه جای اونها بسیار خالی بود. 

من از دوران جنینی ت سعی کردم آموزش هام رو برای شما شروع کنم ، شعر می خوندم ، کتاب می خوندم ، کلام الهی رو  می خوندم و در خونه پخش می کردم ، موسیقی گوش می دادم،با تو فرشته کوچولوی نازنین صحبت می کردم و همین طور بعد از اون، برای دوران نوزادی ت برنامه داشتم و همین طور در این سالها کم و بیش، با این برنامه ها در حد توان و آگاهی ام، پیش اومدم ( الهی شکر واقعا هم نتیجه گرفتم )، اما در تمام این مدت، دوست داشتم  در کنار چنین برنامه و آموزش هایی، دوستانی رو هم برای بازی در کنار خودت داشته باشی که به لطف الهی در اواسط خرداد 94 به این آرزو هم رسیدم ، البته که در ابتدای همون ماه ورود آجی مهربونت به زندگی مون،بخشی مهمی  از خواسته ی قلب  من رو فراهم کرد و بعد از اون هم حضور ارزشمند همسایه ی جدید و دختران دوست داشتنی ش آرزوی من رو کامل کرد.

البته فراموش کردم از کیان جون بگم ، دوست  و همسایه ی خوبی که اون هم بخشی از خاطرات زیبای کودکانه ی تو بود و همین طور فاطمه جون.

ولی فکر میکنم شما خصوصاً در سن 4 سالگی بیش از هر موقع دیگری به همبازی اون هم از جنس خودت ، ومثل خودت  شاداب و پر انرژی نیاز داشتی که الهی شکر خیلی به موقع این دوستان عزیز وارد زندگی ات شدند ، به موقع ،هم برای تو و هم برای من که در شرایط نه چندان راحتی که در ماه های اول بارداری ام داشتم ، حضور این دوستان بسیار برای من کمک حال بود ، خیلی زیاد ، چون باعث میشد از اینکه نمی تونستم برای تو برنامه ای داشته باشم احساس بدی نداشته باشم و همین طور فرصت می کردم در شرایطی که حالم بسیار بد میشد زمانی برای خودم داشته با آرامش و آسودگی خیال.

.....

اما در کنار رویدادهای خوش بالا، تصمیم موفقیت آمیز مامان برای شروع رانندگی رو هم داشتیم چشمک، همین طور انجام برنامه هایی دیگر که اینجا جای گفتنش نیست .

حالا همه ی این ها رو گفتم که دلیل این 6 ماه وقفه رو نوشته باشم که امیدوارم قانع کننده باشه.زیبااجازه 

اما به امید خدای مهربون، بازهم  نوشتن رو آغاز میکنم ؛چون در مدت سفر در اصفهان و فرصتی که برای استراحت و تن آرامی داشتم برای نوشتن در وبلاگ نقشه ها ریختم چشمککه مشتاقم خیلی زود اجراشون کنم .

به امید همون خدای خیلی خیلی خیلی مهربون که دوست حقیقی ماستمحبتبغل

 

 

 

 




[ موضوع : حرف ها،احساسات و تجربیات یک مادر]
تاريخ : پنجشنبه 9 مهر 1394 | 0:45 قبل از ظهر | نویسنده : مامانش |

عاشق این هستی که قاصدک ها رو از بوته جدا کنی و در دست بگیری و فوت کنی و به هوا بفرستی.

این عکس مربوط به آخرای اسفند ماه 93 هست.امروز که از کنار این باغچه ی کوچک رد شدیم جز بوته های خشک شده چیزی یافت نمیشد که البته تماشای همان ها هم برای ذهن کنجکاو تو جذاب بود.




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 | 1:47 قبل از ظهر | نویسنده : مامانش |

از همین پست سریعم عجول بودنم کاملا عیان شد.دلم می خواد تا خود صبح اینجا بنشینم و بنویسم.

دوست دارم از امروز بنویسم. از کنجکاوی های تو و در کمال تاسف عجول بودن خودم.

ماجرا از آنجایی آب می خوره که یک دو هفته ای هست که بعد از گذراندن تعطیلات عید و جشن تولد شما  و رسیدن به ثباتی نسبی به دنبال یک فضای زبان آموزی متفاوت برای تو دختر گلم  هستم ،شمایی که با روش خاله سحر( خانم استادآقا) به شکلی عالی و متفاوت در حال یادگیری زبان و در واقع طی فرایند دوزبانگی هستی.

هر چند بنا به تحقیقات خاله زهرا تنها کلاس تایید شده و مناسب برای ادامه مسیر دوزبانگی شما در این شهر  ،کلاس های خصوصی خانم عیدی پور هست ، اما بنا به دلایلی فعلا فرستادن شما به اون کلاس برای ما مقدور نیست ،به همین خاطر باز امیدوارانه در حال جستجو برای یافتن فضایی هستم که حداقل شرایطی نزدیک با آنچه مورد نظر خاله سحر هست داشته باشند. در واقع بنا به برداشت های خودم دنبال فضایی هستم که در آن فضا از کتاب زبان استفاده نشه ،بلکه با روش خلاق کودک محور -طبق روش خاله سحر- زبان انگلیسی رو کار بکنند، یعنی در فضایی که در آن بازی ، نقاشی ، موسیقی ، کاردستی و .... باشه یک مربی خلاق مسلط به زبان انگلیسی ، با کمک این فعالیت های خلاقانه مفاهیم مختلف علوم ، ریاضی ، مهارت های زندگی و .... رو به انگلیسی با شما کار بکنه ، همان کاری که با هدایت های خاله سحر الان در خونه انجام میدیم ، منتها دیگه در این مرحله شما نیاز به یک مربی مسلط داری که  انگلیسی رو با تسلطی عالی و به شکلی صحیح، در مکالماتش به کار ببره ، که متاسفانه متاسفانه از عهده ی من خارج هست و نیاز هست که چنین فضایی و مربی ای رو برای تو پیدا کنم که پیدا کردنش در شهر ما کمی تا اندازه ای خیال پردازی ست ،اما من باز امیدوارانه می گردم ...

به هر حال امروز هم به جستجوی مان ادامه دادیم و با هم به یک موسسه که چه عرض کنم به یک مدرسه رفتیم که گویا در تایمی که مدرسه تعطیل هست زبان آموزش میدهند ، چی بگم و بنویسم از آنچه دیدم و شنیدم ، بگذریم ،زمین تا آسمون با خواسته های من  تفاوت داشت. 

البته قرار نبود از زبان بنویسم،ولی تمام این رازدونه ام به صحبت از زبان پر شد ،در هر حال من و تو دختر گلم با هم از خونه بیرون اومدیم ، من که نمی دونم قرار هست کدوم قله ی این دنیا رو فتح کنم  و به کجا قرار هست برسم قهر،مثل همیشه عجله داشتم و باز شروع کردم ، مامان بدو بیا ، مامان نایست ، دیرم شده ، بیا دیگه من رفتم ، باشه بعدا میبینم و ....بی حوصله.....امان از من و شخصیت تیپ  A من و حساسیت بیش از حدم بر زمان .

اما تو در عالم زیبای کودکی ات غرق بودی و هر چیزی برایت جذاب و دیدنی بود.

از مورچه های روی زمین گرفته تا خورشیدی که در حال غروب کردن بود.

این وسط ها برای اینکه بالاخره توجه من رو جلب کنی تا کمی همراهی ت کنم ،سعی میکردی جملات انگلیسی هم بگی.

momy look.momy look.  I see ant.

 و من  فقط می تونم بگم متاسفم عزیزم.متاسفم.

همین جا قول میدم که اولا تغییر کنم و خونسرد تر بشم و دوم گردش های علمی مون رو بیشتر کنم ، گردش هایی در نهایت صبر و آرامش.

قربونت بشم که  دقت و تمرکز قوی ای داری و به همه چیز توجه میکنی ، به پرنده ها و آواز خوندنشون ، به مورچه ها و فعالیت شون ، به گل ها و گیاهان ، به گلها و بوته های خشک شده ای که کمتر از یک ماه پیش سبز و پر گل بودن و هر بار رد میشدی در کنارشون می ایستادی و اونها رو تماشا و بعد بو می کردی و گلهای قاصدک رو در دست می گرفتی و فوت می کردی و به هوا می فرستادی و ذوق می کردی و الان از تفاوت ایجاد شده شگفت زده و در تعجب بودی. 

امروز دوست داشتی در طول مسیر بالا و پایین بپری، جست و خیز کنی .

وباز مثل  همیشه که  از دیدن زباله های روی زمین دلت می گیره و عمل اشتباه پرتاب کننده های بی توجه رو نکوهش میکنی و تمایل به جمع کردن و تمیز کردن مسیرت داری ، اصرار داشتی که به تمیز کردن محیط اطرافت بپردازی.

 

و اما در مقابل این همه ارزش ها و مهارت ها من باید چه کار میکردم؟ باید در کمال خونسردی و آرامش بی توجه به زمان از این لحظات ارزشمند تکرار نشدنی ،برای تجربه  کردن احساساتی عالی  و برای خلق لحظاتی بی نظیر ضمن آموزش هایی خلاقانه و کودک محور بهره میبردم ،اما متاسفانه گاهی مثل امروز دچار غفلت و فراموشی میشم که امیدوارم دیگه تکرار نشه و از این به بعد گردش های عالی ای با هم داشته باشیم ،خصوصا از نوع مادرانه دخترانه اش و از با هم بودن مان نهایت لذت رو ببریم .

حتما همینطور خواهد بود و اینجا پر خواهد شد از گزارش این گردش ها.

پس به همین مناسبت ،عنوان گردش های علمی -تفریحی رو به لیست موضوع های وبلاگ اضافه میکنم و انشالله که هر ماه حداقل 4 -5 گزارش رو در اون ثبت کنم.

به امید خدای مهربون 

 

 




[ موضوع : حرف ها،احساسات و تجربیات یک مادر]
تاريخ : دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 | 1:28 قبل از ظهر | نویسنده : مامانش |

من دوباره برگشتم با دنیا دنیا دلتنگی و حسرت و پشیمونی ، پشیمون از ننوشتن و نگفتن با تو در حدودا ً یک سال و نیم گذشته. 

از وقتی که مشغولیاتی مثل وارد شدن به دنیای قانون جذب و تلاش برای دوزبانه کردن شما و درمان مسائل روحی ام و ... و بعد از اون از خرداد 93 ، ورود به دنیای جدید تکنولوژی و فضاهایی مثل وایبر و واتساپ و ... من رو  نه  از این وبلاگ که حتی خیلی چیزهای دیگه دور کرد غمگین .

اما با شروع سال جدید تصمیم گرفته بودم که باز برای تو بنویسم از دوران زیبا و تکرار نشدنی کودکی ات.

و بازگشت اتفاقی امشبم به وبلاگ و مرور برخی خاطرات حالم رو بسیار دگرگون کرد و بغضی در گلویم ایجاد کرد ،متوجه شدم چیزهایی رو این وسط ها گم کردم که دوست دارم باز با نوشتن برای تو پیدای شان کنم.

عشق کوچولوی بی همتای من 

دوست دارم با تمام وجودم فریاد بکشم و بگم :

مامان  !!من رو به خاطر اشتباهات و کوتاهی هایم ببخش.

عاشق  تو ام، فرشته کوچولوی منحصر به فردم 

پس باز شروع به نوشتن میکنم از لحظه های زیبا و ارزشمند با تو بودن و رشد تو موجود بی همتای منحصر به فرد ....

 

 

 




[ موضوع : حرف ها،احساسات و تجربیات یک مادر]
تاريخ : دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 | 0:17 قبل از ظهر | نویسنده : مامانش |

 

خوب بالاخره نخود نخود هر کی رفت به تخت خود ( در تاریخ 15/7/92 در حالی که 30 ماه و یک هفته  از عمرت ارزشمندت  گذشته )

 

 بالاخره با خودم کنار اومدم ، یا شایدم بابا دیگه به هر زوری شده من رو راضی کرد که بپذیرم وقت جدا شدن محل خوابت رسیده.

 

 

 

بالاخره بعد از 6 ماه ما کوچ کردیم به اتاق خودمون.

 

 

 

البته ناگفته نماند در این مدت با قصه ی آهو کوچولو حسابی آمادت کرده بودم.

 

 

 

اصلا دوست نداشتم ،که ناگهانی اتاقت رو ترک کنیم.

 

 

 

ولی راستش رو بخوای ،فکر کنم قصه ی آهو کوچولو بیشتر به خودم کمک کرد تا تو

 

 

 

و این رو هم باید اضافه کنم که صحبت های مشاور هم خیلی بهم کمک کرد ، اون بود که گفت ، خواب بچه ها به این راحتی یکسره نمیشه ،  و اونها توی خواب بیدار میشن ،مگر اینکه اونقدر خسته باشند که از خستگی غش کنند و  نباید منتظر بمونم خوابت یکسره بشه و باید زودتر با بیان داستان و با بازی تو رو آمادت کنم و بعد جای خوابت رو جدا کنم.

 

 

 

 

 

 

 

خوب ولی با این وجود این سوال همچنان در ذهن من باقی مونده که زمان مناسب برای جدا کردن محل خواب کودک چه زمانی هست؟؟

 

 

 

راستش جوابش رو توی هیچ کتابی نیافتم ، چون خیلی اختلاف نظر وجود داشت ، تنها چیزی که در کل  یافتم که این جدا کردن بستگی به آمادگی روحی مادر و کودک داره و برای مامان و بچه های مختلف متفاوته ، خوب برای من و تو که اندازه 2 سال و نیم طول کشید.

 

 

 

اولش که توی گهواره بودی و بعدم تختت (توی اتاق خودمون)، البته نیمی رو توی گهواره و تختت بودی و بیشترش رو هم توی تخت ما و کنار ما ، چون وقتی نیمه های شب برای شیر خوردن بیدار میشدی ،من دیگه حال برگردوندنت به تختت رو نداشتم و توی همون حال غش می کردم و شما هم کنارم خواب می رفتی. تا بالاخره وقتی از شیر گرفتمت و واسه ی عید رنگ اتاقت رو تغییر دادیم ، تخت رو به اتاقت بردیم ،ولی چون شب ها همچنان بنا به عادت قبل که برای شیر خوردن بیدار میشدی ،باز هم بیدار میشدی تا آب یا شیری در لیوان بخوری ، تصمیم گرفتم تا وقتی خوابت یکسره بشه ، بیایم توی اتاقت بخوابیم،که خوب 6 ماهی طول کشید.

 

 

 

راستش اگر بخوام به عقب برگردم ، باز مطمئن نیستم که دقیقا ً چه زمانی رو برای جدا کردن اتاق خوابت انتخاب میکنم.

 

 

 

ولی این رو می دونم که  اگر به عقب بر می گشتم سعی می کردم این نکته رو رعایت کنم که در زمان خواب با هر نق و صدا و اولین گریه به سمتت نیام ، و بگذارم لحظاتی خودت برای آرامش و خودتسکینی به خودت کمک کنی و در صورت عدم موفقیت به سمتت بیام.

 

 

 

می دونم این یک اشتباهی بود که در اثر بی تجربگی انجام دادم.

 

 

 

چون به نظریه ی  روانی - اجتماعی اریکسون اعتقاد داشتم و طبق این نظریه دوست داشتم نیازهای 2 سال اول رشدت رو سریع پاسخ بدم تا در نتیجه دنیا رو مکانی قابل اعتماد بدونی ، دیگه  بدون اطلاع از حد و مرزها در راستای این هدف ،  در مورد خوابت این اشتباه رو کردم که مانع از شکل گیری توانایی خودتسکینی در شما شدم ، و با پاسخ های سریع  به کوچکترین حرکت و صدای تو در زمان خواب رفتن یا در مدت زمان خواب ، این قابلیت رو از تو گرفتم و باعث شدم برای خواب به من وابسته بشی.

 

 

 

ولی از طرفی تجربه ی خوابیدنت در کنارم رو با هیچ چیز  در این دنیا عوض نمیکنم ، باعث شد لحظات مادرانه ی بی نظیری رو تجربه کنم ، وای نمی دونی خوابیدن در حالی که صدای نفس هات رو میشنیدم و بوی خوشت رو استشمام می کردم و بدن لطیفت رو لمس می کردم چه لحظه ی شیرین و لذت بخشی بود،

 

 

 

ولی در این دنیا یک قانون هست و اون اینکه هیچ لذتی ارزان بدست نمیاد و باید بابتش بهائی داد، بهای این تجربه ی ناب هم این بود که تو بیش از حد برای خوابیدن به من وابسته شدی ،خصوصا ً به آغوش من ، اصلا ً به صورت اعتیاد ، خصوصا ً به شونه ی من یک احساس وابستگی خاصی پیدا کردی ،که خوب طبیعتا ً گاهی این وابستگیت برایم ایجاد مشکل میکنه، خصوصا ً  در این زمان که برای خوابیدن خیلی مقاومت میکنی و هم اینکه ماشالله سنگین تر شدی ،

 

 

 

خیلی وقت ها خوابوندنت کلی از من زمان می گیره ،

 

 

 

یا وقتی بیدار میشی حداقل 20 تا 30 دقیقه و گاهی بیشتر تمایل داری در آغوش من باشی و سرت رو روی شونه ام بگذاری ،که این هم باز  از من وقت می گیره و گاهی باعث درد کمر و گردن و پاهام میشه .

 

 

 

اما خوب این ها همه بخشی از لحظات ناب مادرانه ست ،که گاهی شیرین اند و گاهی تلخ ولی باز لحظات ناب مادارنه اند .

 

 

 

لحظاتی برای رشد من و تو.

 

 

 

____________

 

 

 

قصه ی آهو کوچولو رو در پست های بعدی می نویسم

 

 

 

و همچنین بازی هایی که برای آماده کردنت انجام دادیم

 

 

 

و این رو هم بگم برای کمک به یکسره شدن خوابت از مخلوط شیرگرم و عسل هم چند باری استفاده کردم و واقعا موثر بود.

 

 

 

و البته مهد رفتنت و تخلیه ی انرژیت در مهد و همچنین شربت سیتریزینی که این روزها برای حساسیتت می خوری هم کمک کردند.





[ موضوع : حرف ها،احساسات و تجربیات یک مادر]
تاريخ : چهارشنبه 17 مهر 1392 | 2:37 بعد از ظهر | نویسنده : مامانش |

عروسک مامان 

30 ماهه شدنت مبارک 

فدات بشم که 2 سال و نیم هست که کنار ما هستی و برامون دلبری میکنی. 

فدای خدای مهربونم بشم که چنین عروسک زیبارویی رو برای بازی مادرانه و پدرانه ی ما بهمون هدیه داده و خودش هم به خوبییییییییییییی مراقبش هست.

 

عشق من می خوام از این ماه پر فراز و نشیب برات بنویسم .

واقعا ً پر فراز و نشیب بود.

زندگی همینه ، خوشحالم که می تونم تجربیاتم رو اینجا برات بنویسم که دخترکم نخواد همه ی این راه ها رو بره ، دلم می خواد تو خیلیییییییی خیلییییییییییییییییییی جلوتر بری،جلوی جلوی تا مرز خودشکوفایی.

9 شهریور از سفر اصفهان برگشتیم.

هنوز برنگشته بودم که افتادم دنبال مهد ، وای اونم توی هوای گرم و شرجی اینجا، خیلی بد بود.

خیلی خیلی تاسف خوردم به حال خودم که رانندگی نمیکنم و اینقدر خودم و تو رو اذیت میکنم.

(یکی از تلاش هام برای تو این هست که مثل من نباشی و بر عکس جسور و با اعتماد به نفس زیاد و پر دل و جرات باشی.)

خلاصه خیلی کلافه بودم ، اصلا ً نمی دونستم بفرستمت مهد یا نه ؟؟

حالا بخوام بفرستم ،به کدوم مهد بفرستم؟؟

اصلا نمی دونستم مهد خوب باید چه شرایطی داشته باشه ؟؟

آخه تا الان نه برای خودم و نه هیچ کدوم از اعضاء خانواده تجربه اش نکرده بودم.

خلاصه توی این بالا و پایین ها بودم که یک روز که رفته بودم خانه ی بازی ته خیابون ، مدیرش بهم پیشنهاد کار داد.

وای چقدر اولش خوشحال بودم و همچین برای خودم رویا پردازی می کردم که بله صبح ها میرم سرکار و خوبیش هم به این بود که شما هم می تونستم ببرم و بعد ظهر می برمت مهد و می شینم پای درس هام و غروب هم به کار و بارای خونه می رسم.

عجب !!!!

انگار داشتم واسه ی یک سری آدم آهنی برنامه می چیدم و چقدر کار رو دست کم گرفته بودم.

خلاصه بگم همین برنامه ریزی برای کار باعث شد دو هفته ای دائم سرم تو کامپیوتر باشه و تو و بابا و خونه رهاااااااااااااااااااا بشید و چقدر استرسم افزایش پیدا کرده بود و چقدر کلا فه تر و سردرگم تر شده بودم.

 

حالا سوالات ذهنیم در مورد مهد هم همچنان باقی بود.

بالاخره !! از 25 شهریو،رشما رو فرستادم مهد، اولش عااااااااااااااااااالی بودی .

بعد یک دفعه همه چیز برعکس شد.

مقاومت هات برای مهد رفتن شروع شد ، تازه با جواب رد دادن به کار و استقبال تو برای مهد رفتن ، دریای طوفانی دلم آروم گرفته بود که با این قضیه روبرو شدم و باز آشفتگی و سردرگمی ها آغاز شد.

 

آشفته حال از اینکه آیا تصمیم درستی گرفتم که تو رو در این سن فرستادم مهد.

وای که وقتی اصرار میکنی که مهد نبرمت و پشت سرم گریه میکنی انگار یک تکه از قلبم رو میکنند.

همه میگن طبیعیه ،غیر از این بود طبیعی نبود.

آخه همه ی این بهونه هات  سر رفتن به مهد  و موقع جدا شدن از من هست وگرنه تا میری توی مهد تموم میشه و انگار نه انگار که شما بودی که میگفتی نریم مهد. 

خوب بعد از 2 سال  و نیم که صبح تا شب کنارم بودی ، خیلی طبیعیه .

خوندم که این قضیه برای بچه هایی که در خانواده های شلوغ هستند کمتر اتفاق می افته.

ولی خوب  ما و شلوغی!!!!!!!!!!!  من و تو که دائما با هم سر می کنیم.

مدیرتون میگفت اگر گریه اش توی مهد قطع نمیشد یا اگر کلا ً بی خیال می رفت توی مهد غیر طبیعی بود ،الان کاملا طبیعیه ،باید بگذارید عادت کنه.

بله خودمم هم خوندم که بچه ای که دلبستگی اش از نوع ایمن هست ،بعد از جدایی از مادر 3-4 دقیقه ای گریه میکنه و بعد آروم میشه.


اما این حرفا آروومم نمیکنه. لحظه ی جداییمون برام یک عذاب بزرگی شده.

هر چند می دونم احساسات من هم خیلیییییییییییییییییییییییییییی دخیله.

ولی چکار کنم.

می ترسم از اینکه حس و خاطره ی بدی در ناخودآگاهت ثبت بشه. 

اما من تنها نیستم.

چند روز بود بابایی رو به شدت بی حوصله و عصبی می دیدم. 

اینقدر که همیشه آرومه وقتی بهم می ریزه ،کاملا ملموسه.

دیگه دیشب وقتی سر آب ریختن تو روی مبل پذیرایی به شدت باهات برخورد کرد ، چیزی که خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی به ندرت پیش میاد.

رفتم پیشش و گفتم چی شده که اینقدر بهم ریخته و عصبی هستی ،خوب یک علتش سرماخوردگی بود و مورد بعدی گفت ، فکرم به شدت بابت مهد فرستادن طنین مشغوله. نمی دونم باید چکار بکنیم.

خیلی برام جالب بود . راستش فکر میکردم که فقط منم که دارم به این قضیه فکر میکنم و بابا باهاش کنار اومده. 

 

خلاصه که اساسی موندیم. نمی دونم واقعا چی درسته. هر کی هم بهم میرسه،                 میپرسه : شااااااااااغلی؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همه می گن زود  هست و بچه رو از الان نگذار مهد.

اونایی هم که مثل دکتر هلاکویی معتقدن بچه باید هر چه زودتر مستقل بشه وروی پای خودش بایسته میگن از الان خوبه و بگذار عادت کنه  و تازه دکتر هلاکویی که میگه از 2 سالگی باید بگذارید.

منم حسابی موندم چه کنم.

دوست دارم هر چه زودتر نمره ی آزمون زبانم رو بگیرم و باید حسابی درس بخونم.

کسی رو هم ندارم که بتونه مدت زیادی تو رو نگه داره.

بابا هم که دیگه در این شرایط شغلی جدید مثل قبل فرصت نداره.

و دلم هم نمی خواد بیش از این زمان رو از دست بدم. 

هم سن من و هم سن بابا داره می ره بالا،من دوست دارم زودتر به اهدافم برسم ، توی همین 3-4 ساله ، که تا فرصت از دست نرفته بعد ازدرسم  برای خواهر یا برادر تو هم اقدامی بکنیم،ولی چیزی که از همه برام مهمتره اینکه نمی خوام به هیچ قیمتی تو آسیبی ببینی. 


بگذریم ،امیدوارم خیلی زود به یک راه حل خوب و عالی برسیم.

*********************************************

اما از خودت بخوام بگم 

باید بگم که در این ماه :

مهارت قیچی دست گرفتن و قیچی کردن رو خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی عالی یاد گرفتی و عاشقش هستی و دائما دوست داری قیچی بگیری دستت و قیچی کنی.

حرف زدنت هم یک تحول اساسی کرده. تا قبل از این خیلی کمتر خودجوش صحبت می کردی و باید ازت می پرسیدم یا چیزی می خواستی  صحبت می کردی.

 

الان ماشالله یک دم در حال صحبت کردنی.

با خودت، با ما، با عروسکهات

فدات بشم که کتابات رو باز میکنی و شروع میکنی برای عروسکات خوندن

وای چند روز پیش باورم نمیشه که داری بیشتر قسمت های یکی از کتاب شعرهات رو از حفظ میخونی.

خدا رو شکر حافظه ات عالیه.

این رو از خیلی کوچولو تر که بودی متوجه شده بودم.

یک چیزهایی رو یادآوری میکنی که من گاهی اساسی می مونم.

مثلا دو روز پیش یک دفعه بی مقدمه یادت افتاد به مدل خوابیدن 7-8 ماه پیشت ،موقعی که می خواستم از شیر بگیرمت .

اون موقع ملحفه ای رو به یک ستون شومینه و یکی از مبلها می بستم و واست یک ننو درست می کردم و می گذاشتم اون تو بخوابی که کمتر بهونه ی شیر بگیری .

یک دفعه 2 روز پیش اومدی می گی : ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان !!!!!!!!!!( با حالت تعجب) یادته که اون موقه یک چیزی بستی اینجا(اشاره به ستون شومینه) طنین توش می خوابید. الان هم ببند ، طنین توش بخوابه.

خلاصه من هم بستم و در کماااااااااااااااااااااااااااااال تعجب  به چند دقیقه نگذشت خودت اون تو خواب رفتی.

 

همین دیروز یک شعری رو دوبار برات خوندم از بار سوم شروع کردی یک قسمتهایی اش رو باهام تکرار کردن. 

مورد دیگه اینکه :

متاسفانه همچنان با دستشویی کردنت مشکل دارم. یعنی دیگه کامل می گفتی ولی خوب برای دو جا مجبورشدم پوشکت کنم ، و همه چیز رفته نقطه سر خط  متاسفانه و این خودش شده یکی از عوامل آشفتگی هام.( هر چند با بازی درمانی های خودم ، یک کمی تونستم بعد از فروکش کردن آشفتگی های ناشی از شغل تازه ، یک کمی به این شرایط بهبود ببخشم)


اما وسط همه ی این مسائل ، این پیشنهاد کاری و مطالعات و مشاوراتی که در این مورد در این مدت داشتم بهم کلی دید جدید و عالی برای ارتباط با تو و آموزش به تو بهم داد که خیلی خوشحالم.

و همین طور کمکم کرد هدف و مسیر زندگیم رو خیلی بهتر پیدا کنم و باعث شد با انگیزه ی بیشتری پای زبان خوندن بشینم.

 

و از طرفی به ارزش و اهمیت و کاربرد  فوق العاده ی " باااااااااااااااااااااااااااااااااااازی"  در رابطه ی با تو پی بردم که این هم خیلیییییییییییییییییییییییییییییی عالی بود.

مثلا دیروز و پریروز کلی "مهد کودک " بازی کردیم و من احساس کردم خیلی تاثیر خوبی روی تو داشت. چون دیروز خیلیییییییییییییی شاد و شنگول و آروم از مهد بیرون اومدی. 

کلی هم توی مسائل دیگه و خواسته های دیگه توی خونه ازش استفاده میکنم.

ولی برای این کار اول از همه خودم باید سرحال و شاد و پر انرژی باشم. 


یک مورد دیگه :

که در مورد تو از  ماه های پیش تا الان هست و روز به روز هم شدیدتر میشه. عشق زیادت به دم به دم لباس عوض کردنه. 

یعنی موندم چکار کنم ،کنترلش کنم  یا بگذارم خوش باشی.

چون دائم می ری سر کشو و یک لباس جدید می یاری و می گی تنم کن.

گاهی شده توی خواب لباست رو که مناسب نبود برای خواب تغییر دادم و بعد اگر نصفه شب بیدار شدی ، شروع کردی به گریه و اعتراض که چرا لباست رو تغییر دادم.

خلاصه ماجراهایی دار با تو دخترکم. 

گفتم دخترکم ،یادم اومد به اینکه عاشق تکرار لقبها و صفتهایی هستی که بهت میگم و پشت سرم عین طوطی چندین بار تکرارشون میکنی یا گاهی همونا رو به عروسک هات میگی.

 

اوی اینقدر خوشم میاد وقتی میشینی حرفایی که بهت میگم رو با خودت تکرار میکنی.

یک وقتایی میام میبینم توی عالم خودت دار همین طور با خودت حرف میزنی و تمام بکن و نکن های من رو مرور میکنی.

و گاهی به عروسک هات میگی:" نی نی نری روی میز هاااااااااااااااااا !!!!!!می افتی پات درد میگیره "

یا گاهی به خودمون می گی:" مامااااااااااااااااان ،( همچینم ژست  حق به جانبی و همه چیز بلدی به خودت می گیری ) با دهن پر حرف نزنییااااااااااااااااااااااااااااااااا، کار بدیه" 

خلاصه که فیلمی واسه خودت.

 

آهان یکی دیگه از علاااااااااااااااااااااااااایقت :

شمع فووووووووووووووت کردنه که سیررررررررررررررررر نمیشی ازش.

و 

یکی دیگه از علایق جدید این ماهت هم سی دی کارتون "خرس پو" و " دامبو" هست که دائما هم داری ماجراشون رو واسه ی همه تعریف میکنی. 

و این ها اولین کارتون هایی هست که برات خریدم و نشستی پاش تا الان هر چی بوده ، یا آموزشی بوده یا آهنگین.

البته باز همین ها هم زبان اصلی و من خیلی خوشحالم که با این وجود با علاقه میشینی پاشون.

مطمئنم روی زبان آموزیت هم تاثیر مثبتی داره.

خوب دیگه بیدار شدی و طبق عادت همیشگیت حالا باید یگ 20 تا 30 دقیقه ای رو هم در بغل من و سر روی شونه ی من بخوابی . 

دیگه نوشتن سخت شد . 

بقیه اش باشه واسه رازدونه های بعدی.

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی  دست دارم نفس. 




[ موضوع : حرف ها،احساسات و تجربیات یک مادر]
تاريخ : پنجشنبه 11 مهر 1392 | 9:34 قبل از ظهر | نویسنده : مامانش |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد